تبليغاتX
تنهایی
تنهایی
بهار

بوی باران،بوی سبزه ،بوی خاک
 

 

شاخه های شسته،باران خورده، پاک
 

 

آسمان آبی و ابر سفید
 

 

برگ های سبز بید
 

 

عطر نرگس ،رقص باد
 

 

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

 

 

 

نر نرمک می رسد اینک بهار
 

 

خوش به حال روزگار،

 

 

 

خوش بحال چشمه ها و دشت ها،

 

 

 

خوش بحال دانه ها و سبزه ها،

 

 

خوش بحال غنچه های نیمه باز

2 نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:38 توسط تنها ترین تنها |

مریم حیدرزاده

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

 

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

 

کاش دلها پر افسانه ی نیما می شد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

 

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا

نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

 

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هرچیز که می خواهی و می دانی بود

 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

2 نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:7 توسط تنها ترین تنها |

اخوان
قـاصـدک ! هـان ، چـه خـبـر آوردی ؟
از کـجـا وز که خـبـر آوردی ؟
 خـوش خـبـر بـاشـی ، امـا ،‌امـا
گــــرد بـام و در مـــــن
 بـی ثـمـر مـی گـردی
انـتـظـار خـبـری نـیـسـت مـرا
 نـه ز یـاری نـه ز دیـار و دیـاری بـاری
بـرو آنـجـا کـه بود چـشـمـی و گـوشـی بـا کـس
 بـرو آنـجـا کـه تـو را مـنـتـظـرنـد
 قـاصـــــــــــــــدک
در دل مـن هـمـه کـورنـد و کـرنـد
 دسـت بـردار ازیـن در وطـن خـویـش غـریـب
 قـاصـد تـجـربـه هـای هـمـه تـلـــــخ
 بـا دلـم مـی گـویـد
 کـه دروغـی تـو ، دروغ
 کـه فـریـبـی تـو. ، فـریـب
 قـاصـدک  ! هـان ، ولـی ... آخـر ... ای وای
 راسـتـی آیـا رفـتـی بـا بـاد ؟
بـا تـوام ، ای! کـجـا رفـتـی ؟ ای
راسـتـی آیـا جـایـی خـبـری هـسـت هـنـوز ؟
مـانـده خـاکـسـتـر گـرمـی ، جـایـی ؟
 در اجـاقـی طـمـع شـعـلـه نـمـی بـنـدم خـردک شـرری هـسـت هـنـوز ؟
 قـاصــــــــــــــدک
ابـرهـای هـمـه عـالـم شـــــــــــب و روز
 در دلـم مـی گــــــــــــــریـنـد
2 نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 13:44 توسط تنها ترین تنها |

اخوان

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
                                                  
سرها در گریبان ست.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید،نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون،
که سرما سخت سوزان ست.

نفس کز گرمگاه سینه آید برون،ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست،پس چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجونمردانه سردست...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!


منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.
منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور


نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در،بگشای دل تنگم.
حرفا !میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست،مرگی نیست.
صدائی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان ست.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟
فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حرفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان ست.
و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان ست.
حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان ست.


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر،در ها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان،
نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمان دلمرده،سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده،مهر و ماه،
زمستان ست.

 

 

 

2 نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:2 توسط تنها ترین تنها |

بخشش
بر او ببخشایید ...

که ابلهانه می پنداشت

که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید...

بر او که در سر تا سر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر داشت

و خواب هزار ساله ی اندامش را

اشفته می کرد

 

بر او ببخشایید...

بر او که از درون متلاشی شد

اما هنوز پوست چشمانش

از تصور ذرات نور می سوخت

و گیسوان بیهوده اش

نا امیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزید

 

بر او ببخشایید

 زیرا که محسور بود

زیرا که ریشه های هستی باور شما

در گام های غربت او نقب می زدند

...

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه ی متورم می سوخت

2 نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:44 توسط تنها ترین تنها |

می روم
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در ان نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

ناله می لرزد می رقصد اشک...

اه که بگذار بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید ان به که بپرهیزم من

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده لب و خونین دل

میروم از دل من دست بر دار

ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

 

2 نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:26 توسط تنها ترین تنها |

حقیقت
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ....
 
 
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید هر آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
     چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا
گوش شنوا به چنگ آری ؟ چند بار دامت را تهی یافتی ؟
 
 
و حالا ...... پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم .... بادبان برچینم .... پارو وانهم ... سکان رها کنم 
به خلوت بندر گاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم. آغوشت را بازیابم و استواری
امن زمین را زیر پای خویش.....
 
پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان .......!
2 نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:37 توسط تنها ترین تنها |

ادم
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
2 نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:44 توسط تنها ترین تنها |

گریه کردن ،؛، برای کسانی که خنداندن دیگران را دوست دارند ، کمی بی انصافیست ...

انتظار ازار دهنده است. فراموش کردن ازار دهنده است . اما تردید در تصمیم گیری بد ترین عذاب هاست

 

خیر و شر هر دو یک چهره را دارند مهم این است که در چه زمانی از مسیر زندگی ادم ها بگذرند

paulo coelho

2 نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:2 توسط تنها ترین تنها |

سلاخی
سلاخی
 
این بود گناه من
نمی دانستم
نمی دانستم که چگونه بگویم حرف دلم را
همین.........
و به خاطر همین گناه، دلم را به سلاخی گرفتند.
 
هیچ

گز می کنم میان افکارم
به هیچ فکر می کنم
همان هیچی که همیشه بین ما بود
جز رویایی که من از تو ساخته بودم
و به این فکر می کنم که آیا تو نیز هیچی برای فکر کردن داری یا نه؟
 
تو نیز رویایی از من داری یا نه؟
و دوباره به همان هیچ فکر می کنم
خودم جواب می دهم
!!!!نه

2 نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:22 توسط تنها ترین تنها |